10:57 AM  سه شنبه، 25 اسفند هزار و سیصد و هشتاد و هشت

   آغازی دیگر با نام و به امید "او"
 
گلخند لبخند رو لبات،
سبزی تازه طبیعت 
 همیشه تو دلات

شاد و سر بلند باشيد

 

ترنم فرشتگان

 

tempfa.comموضوع: بیاد ماندنیها | لینک مستقیم |  كاتب: مونا منتظر   | نظرات 2  tempfa.com
8:57 AM  دوشنبه، 24 اسفند هزار و سیصد و هشتاد و هشت

 

 

 کمی مانده تا نوروز .

 

 

tempfa.comموضوع: بیاد ماندنیها | لینک مستقیم |  كاتب: مونا منتظر   |(نظر بدهید.)  tempfa.com

9:18 AM  یکشنبه، 23 اسفند هزار و سیصد و هشتاد و هشت

  •  فرقي نمي‌كند گودال آبي كوچك باشي يا درياي بيكران ، زلال كه باشي آسمان در توست................
tempfa.comموضوع: بیاد ماندنیها | لینک مستقیم |  كاتب: مونا منتظر   |(نظر بدهید.)  tempfa.com
9:16 AM  یکشنبه، 23 اسفند هزار و سیصد و هشتاد و هشت

  •  میشود شد بهار ..........با یک گل
  • میشود سایه داشت ..................با یک برگ
  • به همین آسانی  که دلی را بخری  بفروشی مهری
  • نمک خنده بر چهره در لحظه کار و خداحافظی شادی در آخر روز
  • به همین آسانی میشود شد بهار .........با یک گل
tempfa.comموضوع: بیاد ماندنیها | لینک مستقیم |  كاتب: مونا منتظر   |(نظر بدهید.)  tempfa.com
4:58 PM  شنبه، 22 اسفند هزار و سیصد و هشتاد و هشت

 تاکنون پيش آمده که به فردى هم سن وسال خود نگاه کرده باشيد و پيش خود گفته باشيد: نه، من مطمئناً اينقدرپير و شکسته نشده‌ام؟
 اگرجوابتان مثبت است از داستان زير خوشتان خواهد آمد: 

من يکروز در اتاق انتظار يک دندانپزشک  نشسته بودم. بار اولى بود که پيش او مى‌رفتم. به مدارکش که در اتاق انتظار قاب کرده بود وبه ديوار زده بود نگاه کردم و اسم کاملش را ديدم.
 
ناگهان به يادم آمد که ٣٠ سال پيش، در دوران دبيرستان، پسر بلندقد، مو مشکى و مهربانى به همين اسم درکلاس ما بود.
 
وقتى که نوبتم شد و وارد اتاق او شدم به سرعت متوجه شدم که اشتباه کرده‌ام. اين آدم خميده، موخاکسترى و با صورت پر چين و چروک نمى‌توانست همکلاسى من باشد.
 
  بعد از اين که کارش بر روى  دندانهايم تمام شد و آماده ترک مطب بودم از او پرسيدم که آيا به مدرسه
 البرز مى ‌رفته است؟ 
 
او گفت:
 بله. بله.. من البرزى هستم. پرسيدم: چه سالى فارغ‌ التحصيل شديد؟ 
گفت: ١٣٥٩.
 چرا اين سوال را مى‌پرسيد؟
 
گفتم: براى اين که شما در همان کلاسى بوديد که من بودم. او چشمانش را تنگ کرد و کمى به من خيره شد و بعد مردک گفت: شما چى درس مى‌داديد؟؟  

tempfa.comموضوع: بیاد ماندنیها | لینک مستقیم |  كاتب: مونا منتظر   | نظرات 1  tempfa.com
4:30 PM  سه شنبه، 18 اسفند هزار و سیصد و هشتاد و هشت

  •  این مطالب خیلی زیبا بود خواستم شما هم ببینید و بخوانید.

بدانیم:

عاشق شدن آسان است

اما ادامه آن هنر است

http://marshal-modern.ir/Archive/11844.aspx

دوست هرکه باشد 

نسخه دوم خودت است

http://marshal-modern.ir/Archive/11845.aspxنمی توان جلوی پیری را گرفت

 اما میتوان روح جوانی داشت

http://marshal-modern.ir/Archive/11846.aspx

هر جا که باشی

 دوستانت دنیای توهستند

http://marshal-modern.ir/Archive/11847.aspxبالا رفتن سن حتمی است

اما اینکه روح تو پیر شود بستگی به خودت دارد
 

http://marshal-modern.ir/Archive/11848.aspxخنده کوتاهترین راه بین دوستان است

عمر سالهای گذشته نیست

 سالهایی است که از آن زندگی کردی

http://marshal-modern.ir/Archive/11849.aspxعشق زندگی را نمی چرخاند

 اما انگیزه ای است برای زندگی

( و آن عشق به خدا است) 

http://marshal-modern.ir/Archive/11850.aspxوقتی به جایی میروی یعنی خانه داری

 ووقتی کسی را دوست داری یعنی خانواده داری

http://marshal-modern.ir/Archive/11851.aspx

 بزرگترین لذت زندگی

  داشتن دوست صمیمی است 

http://marshal-modern.ir/Archive/11852.aspx

 غیر از سخن گفتن راههایی بین دوستان وجود دارد

http://marshal-modern.ir/Archive/11853.aspx

 اگر از چیزی لذت بردی

 دیگران را شریک ساز

http://marshal-modern.ir/Archive/11854.aspx زیبا است که ببینیم کسی می خندد

و زیباتر اینکه بدانی خودت باعث خنده اش شده ای

tempfa.comموضوع: بیاد ماندنیها | لینک مستقیم |  كاتب: مونا منتظر   |(نظر بدهید.)  tempfa.com
2:07 PM  یکشنبه، 16 اسفند هزار و سیصد و هشتاد و هشت

 زني مشغول درست کردن تخم مرغ براي صبحانه بود. ناگهان شوهرش سراسيمه وارد آشپزخانه شد و داد زد: مواظب باش، مواظب باش، يه کم بيشتر کره توش بريز.. واي خداي من، خيلي درست کردي.. حالا برش گردون.. زود باش. بايد بيشتر کره بريزي.. واي خداي من از کجا بايد کره بيشتر بياريم؟؟ دارن مي‌سوزن. مواظب باش. گفتم مواظب باش! هيچ وقت موقع غذا پختن به حرفهاي من گوش نمي‌کني.. هيچ وقت!! برشون گردون! زود باش! ديوونه شدي؟؟؟؟ عقلتو از دست دادي؟؟؟ يادت رفته بهشون نمک بزني. نمک بزن... نمک......
زن به او زل زده و ناگهان گفت: خداي بزرگ چه اتفاقي برات افتاده؟! فکر مي‌کني من بلد نيستم يه تخم مرغ ساده درست کنم؟
شوهر به آرامي گفت: فقط مي‌خواستم بدوني وقتي دارم رانندگي مي‌کنم، چه احساسي دارم

tempfa.comموضوع: بیاد ماندنیها | لینک مستقیم |  كاتب: مونا منتظر   |(نظر بدهید.)  tempfa.com
2:04 PM  یکشنبه، 16 اسفند هزار و سیصد و هشتاد و هشت

 همسر يکي از فرماندهان پاسگاه که به تازگي هم ازدواج کرده و چندين ماه از زندگيشان دور از شهر و بستگان در منطقه خدمت همسرش مي گذشت بدجوري دلتنگ خانواده پدري اش شده بود چندين بار از شوهرش درخواست مي کند که براي ديدن پدر ومادرش به شهرشان به اتفاق هم يا به تنهايي مسافرت کند ولي هر بار شوهرش به بهانه اي از زير بار موضوع شانه خالي مي کند. زن که در اين مدت با چگونگي برخورد ماموران زير دست شوهرش و بعضا مکاتبات آنها براي گرفتن مرخصي و غيره هم کم و وبيش آشنا شده بود به فکر مي افتد حالا که همسرش به خواسته وي اهميتي قائل نمي شود او هم به صورت مکتوب و به مانند ماموران درخواست مرخصي براي رفتن و ديدن خانواده اش بکند ، پس دست به کار شده و در کاغذي درخواست کتبي به اين شرح مي نويسد:
" جناب ....
فرمانده محترم ...
اينجانب ....... همسر حضرتعالي که مدت چندين ماه است پس از ازدواج با شما دور از خانواده و بستگان خود هستم حال که شما بدليل مشغله بيش از حد کاري فرصت سفر و ديدار بستگان را نداريد بدينوسيله درخواست دارم که با مرخصي اينجانب به مدت ... براي مسافرت و ديدن پدر ومادر واقوام موافقت فرمائيد ."
" با احترام ..... همسر شما "

و نامه را در پوشه مکاتبات همسرش مي گذارد.

چند وقت بعد جواب نامه به اين مضمون بدستش ميرسد:

*"*سرکار خانم ...
عطف به درخواست مرخصي سرکار عالي جهت سفر براي ديدار اقوام *با درخواست شما به شرط تامين جانشين موافقت ميشود."
فرمانده

tempfa.comموضوع: بیاد ماندنیها | لینک مستقیم |  كاتب: مونا منتظر   |(نظر بدهید.)  tempfa.com
10:48 AM  یکشنبه، 9 اسفند هزار و سیصد و هشتاد و هشت

 پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود . پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :

پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم . من نمیخواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد . من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .

دوستدار تو پدر

پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :

پدر,به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن,من آنجا اسلحه پنهان کرده ام

4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند . پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟ پسرش پاسخ داد:

 پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .

در دنیا هیچ بن بستی نیست. یا راهی‌ خواهم یافت، یا راهی‌ خواهم ساخت.

tempfa.comموضوع: بیاد ماندنیها | لینک مستقیم |  كاتب: مونا منتظر   | نظرات 5  tempfa.com
4:13 PM  شنبه، 8 اسفند هزار و سیصد و هشتاد و هشت

امروز رو مثلا گذاشته بودم واسه استراحت و رسیدگی به کارهای شخصی ام ولی مگه این مردم میذارن؟!

یکشنبه:
امروز واقعا اعصابم خورد بود چون به هیچکدام از کارهای اداریم نرسیدم.
8753 تصادفی ،6893 اعدامی،9872 تزریقی، 44596 ایدزی، و یک نفر بالای 145 سال سن رو واسه خاطر یک آدم وقت نشناس از دست دادم.... برای خودکشی اونقدر قرص خواب خورده بود که هر کاری میکردم دیگه روحش بیدار نمیشد!

دوشنبه:
رفتم بیمارستان ویزیت یکی از مریضا. دور تختش اونقدر شلوغ بود که نمیتونستم برم جلو. همه روپوش سفید پوشیده بودن و داشتند تند تند یادداشت برمیداشتن. هر جور بود راهو باز کردم و رفتم بالای سر مریض، اما دیدم دانشجوهای پرستاری قبل از من کشتنش. اگه دیر تر رسیده بودم ممکن بود حتی روحشم ناقص کنن!
از همکاری بدم نمیاد، ولی بشرط اینکه قبلا با من هماهنگ بشه وگرنه خوشم نمیاد کسی تو تخصصم دخالت کنه .

سه شنبه:
مادره بادوتا بچه اش میخواستن از خیابون رد شن. اول دست یکی از بچه ها رو گرفتم،اما دیدم اون یکی داره نیگام میکنه.
دست اون یکی رو هم گرفتم،اما دیدم مادره داره یه جوری نگام میکنه.اومدم دست خودشم بگیرم،اما دیدم یه عوضی با ماشین همچی با سرعت داره میاد طرفمون که اگه خودمو کنار نکشم ممکنه به خودمم بزنه. با یک اشاره ماشینش منحرف شد و کوبید به درخت.به خودم که اومدم دیدم مادره و بچه هاش از خیابون رد شدن و برای تشکر دارن برام دست تکون میدن.
منم براشون دست تکون دادم و برای اینکه دست خالی نرم همونی که کوبیده بود به درخت رو با خودم بردم.اونقدر خورده بود که روحشم یه جورایی نشئه بود و فکر کنم هنوزم که هنوزه نفهمیده مرده!

چهار شنبه:
خیلی عجله داشتم،اما وایستادم تا دعواشونو ببینم. چون جای دیگه کار داشتم خواستم برم، ولی دیدم یکیشون داره فحش بد بد میده.اونقدر ازش بدم اومد که توی راه بهش گفتم:اگه زبونتو نیگه داشته بودی الان نه خودت چاقو خورده بودی و نه دست من زخمی میشد! الان چند ساعته که همه کارهامو ول کردمو دارم روحش رو پنچرگیری میکنم!

پنج شنبه:
اونقدر از برج ایفل برام تعریف کرده بودند که هوس کردم این آخر هفته ای برم اونجا و یه دیدی بندازم. وقتی رسیدم بالای برج، دیدم یه آقایی با دوربینش رفته رو لبه وایستاده تا از منظره پایین عکس بگیره.راستش ترسیدم بیفته.با خودم گفتم اگه کمکش نکنم ممکنه همچی بخوره زمین که دیگه قابل شناسائی نباشه.با احتیاط رفتم جلو بگیرمش نیفته اما تو یه لحظه جفتمون چنان هل شدیم که روحش موند دست من و جونش پرت شد پائین! باور کنید اصلا تو برنامم نبود.

جمعه:
بابا ولم کنید جمعه که تعطیله!!!!

tempfa.comموضوع: بیاد ماندنیها | لینک مستقیم |  كاتب: مونا منتظر   | نظرات 1  tempfa.com

ابتدا نيت كنيد

سپس براي شادي روح حضرت حافظ يك صلوات بفرستيد

.::.حالا كليد فال را فشار دهيد.::.

براي گرفتن فال خود اينجا را كليك كنيد
دریافت کد فال حافظ برای وبلاگ

<

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس